محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2436

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون به دو خبر داد ، بانگ زد : واى ، كه اسما بىپسر شد . ابن زبير زخمى شد و خويشتن را ميان زخميان افكند كه او را بر داشتند و زخمش بهى يافت . گويد : محمد بن ابى بكر عايشه را برداشت و خيمه اى براى او به پا كرد ، على بيامد و گفت : « مردم را تحريك كردى كه بر آشفتند و آنها را به هم انداختى كه خون همديگر بريختند ! » و سخن بسيار كرد . عايشه گفت : « اى پسر ابى طالب ، اينك كه تسلط يافتى ملايمت كن ، امروز جمع تو خوب شجاعت نمودند . » على او را روانه كرد و جمعى زن و مرد همراهش فرستاد و لوازم داد و بگفت تا دوازده هزار به او بدهند و اين كار با عبد الله بن جعفر بود كه مالى بسيار بوى داد و گفت : « اگر امير مؤمنان تأييد نكرد بعهدهء خودم . » گويد : زبير كشته شد ، پنداشته‌اند قاتل وى ابن جرموز بود كه روزى بر در امير مؤمنان ايستاد و گفت : « براى قاتل زبير اجازه بخواه » على گفت : « بيايد و به او بگو كه جهنمى است . » قرة بن حارث گويد : من با احنف بن قيس بودم ، جون بن قتاده پسر عمويم با زبير ابن عوام بود ، جون به من گفت : « پيش زبير بودم كه سوارى بيامد و چنان بود كه با زبير بعنوان امارت اسلام مىكردند . » سوار گفت : « اى امير سلام بر تو باد » زبير گفت : « سلام بر تو نيز باد » گفت : « اين جمع به فلان و به همان جا آمده‌اند و جمعى بد سلاحتر و كمتر و ترسان تر از آنها نديده‌ام » اين بگفت و برفت . گويد : آنگاه سوارى بيامد و گفت : « اى امير سلام بر تو باد » گفت : « سلام بر تو نيز باد » گفت : « اين قوم بيامدند و به فلان مكان رسيدند و از اين جماعت و سلاح كه